تبليغاتX
گروه خچار

بگذارین حرف بزنیم، حتی اگه چاخان باشه!

شب یلدا داشتیم دروغ سر هم می کردیم،یاد خچار افتادیم،موهای سرمون سیخ شد. دیگه دروغ خناق شد وگلومون رو گرفت،دیوار شد ریخت روی سرمون،نمیشه برای شما ها خالی بست،از بس که تیز وریزبین شده اید، چه انتقادهایی که نمی کنین، چه نظر ها که نمی نویسین،آدم احساس می کنه عین پلنگ صورتی زیر زره بین شرلوک هولمز گیر کرده، دلمون تنگ شده برای اون روزای بی خیالی که واسه خودمون هر چه دلمون می خواست می نوشتیم، حالا هر کلمه ای که توی خچار میاریم یه نگاه به دوروبر می کنیم ببینیم یکی دست به کمر با شمشیر نمیاد سرمون رو ببره وبگذاره روی سینه مون،اونم به گناه دورویی،اشتباه نوشتن،ماسک زدن یا چه می دونم ادا درآوردن،بابا به خدا ما بچه های طرقبه ی خودتونیم، همونایی که هر اراجیفی به زبونشون میاد با صدای بلند جیغ می زنن، بگذارین حرف بزنیم، حتی اگه چاخان باشه!

با این وجود، از گوشه وکنار،درو همسایه، خان باجی جون، شنیدیم که از آخرین مطلب لباس شخصی بعضیا، خیله خوب، خیلیا، ناراحت شدن. به طور مثال یکی از اهالی محترم گلستان گلایه داشت که مگه تک رای دادن جنایته؟! اصلا چرا ما مردم باید به عهد وپیمان بعضیا پایبند باشیم؟ مگه اونا از تک تک ما قول گرفتن که حالا مارو بی فرهنگ قلمداد می کنین. چرا ما باید به اصولی که اعتقاد نداریم پایبند باشیم؟ اصلا یکی نمی خواد تمام جاهای خالی تعرفه رو پرکنه، تکلیف چیه؟ حق رای، یعنی همین. ما به عنوان یک شهروند حق اظهار عقیده داریم، اون طور که خودمون صلاح بدونیم. دوستان و همولایتی های عزیز! ما هم با شما هم عقیده ایم. ومطلب اخیر لباس شخصی رو به دور از اخلاق رسانه ای وقدری منفعلانه می دونیم و مراتب اعتراض خود را همصدا با شما خوانندگان گرامی، از اقدام اخیر وی ابراز می داریم. از تمامی اهالی محترم گلستان وهکذا طرقبه عذرخواهی می کنیم. چراکه صرفا فرهنگ در انحصار ویلاشهری های محترم نیست واصولا اون ها هم هیچگاه انحصارطلب نبودن. با این وجود، بگذارین حرف بزنیم، حتی اگه چاخان باشه!

با تقدیم احترام: اس اس میشلعون_ حسن کرواتی_ میتی عره

+ نوشته شده توسط در شنبه دوم دی 1385 و ساعت 6:7 |

عبرتهای انتخابات

1-جاهای مختلف مردم طرقبه مخصوصا کوتوله های انتخاباتی باید بسوزد که با بچه بازی ولج اندر لج کنار نرفتند تا رای طرقبه با گوه یکی شود و دوتا گاگول از کلستان وارد شورا شوند

2- ما به این باور رسیدیم که مردم روستای گلستان هنوز همان مردم عقب افتاده و بی شخصیت همیشگی هستند چرا که با تک رای و دو رای علی رقم رای آوردن فرزندان خلفشان موجبات سر شکستگی نامزدهای گلستانی را فراهم کردند چنان که می گویند حسین ثابت در طرقبه غش کرده و بعد از به هوش آمدن های های گریه کرده است از بی فرهنگی مردم روستایش و البته حسن زحمتکش حتی همین قدر هم عقل نداشت که اشکی بریزد .

3-مردم ویلاشهر رسما به عنوان با فرهنگ ترین مردم طرقبه انتخاب و مثل پتک به سر مردم ده گلستان کوبیده می شوند

4- جناب آقای خیری هر چند که میدانیم یکبار و برای همیشه پای کامپیوتر نشستی و برا ی ما جوابیه مرقوم فرمودی ولی حالا فهمیدی که مردم چقدر عاقلانه مورد نوازش قرارت دادند .الته داخل پرانتز عرض کنم که مطلب توسط رضا عظیمی عضو برجسته شهرک ارغوان نوشته شده بود نه مهندس خیری .آقا رضا بیلاخ . شما هم مزد خود را با ضایع شدن اخوی گرام گرفتی .

5-البته نتیجه انتخابات نشان می دهد مردم فقط به اعتلافها نگاه میکنند و اعتماد می کنند و این فرهنگ جالبی است که ما را به سمت تحزب خواهد برد . داخل پرانتز آقای غلامی باز بگو (مو مترسم برم مون اعتلاف طرقبه کولون )

 

+ نوشته شده توسط لباس شخصی در شنبه بیست و پنجم آذر 1385 و ساعت 19:58 |

دست متبرک جناب لباس شخصی

من از قدیم الایام به دست های متبرک جناب لباس شخصی ایمان داشته ام و در این چند روز اخیر ایمانم سه صد چندان گردیده است . یعنی غیر از شفای مریضهای اسلام و غیر اسلام ایشان در فال بینی و طالع بینی دست علی قلعه گیر را از پشت بسته اندو به ایشان گفته اند زکی .یعنی واقعا لطفی که جناب لباس شخصی به کاندیداهای رای آورده نموده با هیچ معیار مالی و حالی قابل جبران نیست . چهار نفر از پنج عضو جدید شورا قبلا مورد نوازش جناب لباس شخصی قرار گرفته اند و شیخ حسین ثابت هم که رای آورده با خرید رای و آوردند جماعت کثیری از مشهد و خیانت به همفکران بوده است و الا غلامی باید در جای او می نشست .

به هر صورت جهت حمایت از این وبلاگ مردمی لازم است این دوستان با پرداخت حق المعرفی در خچار ضمن حمایت از لباس شخصی عزیز ما را هم مورد لطف قرار دهند

+ نوشته شده توسط اس اس میشلعون در شنبه بیست و پنجم آذر 1385 و ساعت 19:56 |

بازم مییام

این فصل را از این باب می نگارم که گمان نکنید مرده ام و برای دیگران تذکره نمی نویسم . نخیر این تاریخنگار در بین رجال این شهر جز این جماعتی که مذکور آمد آدمی را نمیبیند که بشود در بابش مطلب نوشت لذا صبر می کنیم تا اطفال کوچکسال به سن بلوغ برسندی تا در بابشان پس از ما بنگارند چرا که در بین نامزدهای شورای شهر جز این جماعت هر کس امده است صرفا به نیت تخریب امده است و سر لج و لج بازی و خیانت .جماعتی که بیش از انکه هستند می نمایند و جماعتی که خود را باور دارند بیش از انکه هستند و لذا بگذارید فرزند امام زمان (عج)به سن بلوغ برسد تا در بابش سخن بگوییم و شیخ ما بزرگ شود و ناظمی از زیر سایه پدر بزرگ بیرون اید و.....تا آنگاه ما و شما و همه این شبهه الرجال.

یا حق

+ نوشته شده توسط لباس شخصی در یکشنبه نوزدهم آذر 1385 و ساعت 17:8 |

شعله الدوله

التذکر :

اگر چه این تذکره در باب رجال است و قرار نیست اندر باب نسوان سخنی بر قلم اید اما از آنجایی که خاتون مورد نظر چیزی از رجال کمتر ندارد (نه از باب فیزیکی و نه از باب روحی )به زور خود را در این تذکره داخل کرده است و ما خود نیز مات و مبهوت مانده ایم و همکنون قلم است که مارا می کشد نه ما قلم را .

آن بدر الدجا ، نخوانده سوره نسا ،عضو دو دوره شورا .بانوی اعتراض ،منشا نل و فاز .شهره به نامسلمونی ،کپی شهناز تهرونی .مسلط به کلمات، کرده مردان را مات،بی علاقه به شکلات ،شیختنا،مولاتنا شعله نجات.

از جمله زنان بود و هماورد مردان بود .

گویند چون به دنیا آمدی دست زائو را سوزاندی نه بخاطر جیش بلکه به جهت نیش که در زبان داشتی و پدر نام او شعله گذاشتی تا هر کس را اراده کردی بسوزاندی . اما از همه بیشتر دل وی جی را سوزاندی چنان که دل در گرو شعله نهاد :

این بیت از اشعار وی جی علی خان صادقی است که در باب شعله گفته است :

ها ها دس دس هدو مری جونگی مری جونگی

وگویند جبار سینگ نجات معروف به (حسن)با این وصلت مخالف بودی و وی جی را طناف پیچ کردی و در دل کوهی زندانی نمودی ولی شعله با کمک دوست وی جی ، شهریار او را نجات دادی و شهریار در این جنگ به نوعی کشته شدی (یعنی مجبور شدی خواهر بسنتی را بگیری که از مرگ هم بدتر بودی . کاش می مردی !)و این رویداد در سنه دو هزار قبل از میلاد در ویلا سیتی ایالت تروغبذ رخ دادی و اگثر مورخان از آن به عنوان فیلم شعله ذکر کرده اند در صورتی که خود شعله در این باب گوید :

- فیلم باباته ،فیلم جد و آبادته ، مرتیکه فیلم و سریال .

ودلیل مدعای او آنست که وی جی سر یکماه زندگی با شعله پیر شدی و این بدان سبب بودی که شعله فیلم نبودی .

همچنین گویند در همان رویداد شیخ حسن شهریار که دستی در بزن بزن داشت و سابقه ای وافر در پا چشم سیا کنی این فن به خواهر زن خود آموخت و او را به جان مسئو لین شهر و بخش و استان انداخت تا تجربتی مشابه انچه در خانه آموخته اند داشته باشند و گویند از همان سنه پای چشم تمام مدیران فرمانداری و استانداری سیاه است وهر کس پای چشمش سیاه بود بدان جلسه ای با شعله داشته .

از کلمات قصار اوست :

سلام عباس آقا نونوا چطوری               بده چنتا از اون نوناتو فوری

دو چیز تیره رای است بنگاه دار و سی دی فروش .خدامرگم بده که هردوتاشو فامیل ما رونق داده .

و از کرامات اوست که به طرفه العینی اعقاب و انساب به پست ها مینشاند ،چنان که برادر را در شهرداری نفوذانده و شهردار اگر آب بخورد فعال به او خبر می دهد.

+ نوشته شده توسط لباس شخصی در یکشنبه نوزدهم آذر 1385 و ساعت 17:6 |

تحفته الرغوان

آن مشکوکه المعانی ، آن تحفه ارغوانی.از طایفه دوکو بارون ،داداش دو قولوی شارون .مهندس شلخت و پلخت ، قوم و خویش جوان بخت . تقسیم کننده شله و نخود چی ،از تیرو طایفه طاحونچی . پسر خواهر زن ییری ،شیخنا مهندسنا خیری .که شهرک ارغوانی واضح بود و بچه داداش صالح بود .

گویند چون صالح رحت الله علیه چشمش به جمال مهندس افتاد سیحه ای زد وسر به بیابان نهاد و مجنون شدی چنان که ترک خان و مان کردی و زندگی را ویران کردی و همسر در پی این رویداداز صالح جداشدی و به همسری شیخ میرزا فلان جوانبخت در آمدی و از این باب او را جوانبخت گویند که به ناگاه بختش جوان شدی و منزل بر ویرانه زندگی صالح نهادی و شتر صالح پیامبر را سر بریدی و تمام این رویداد از نحسی وجود همین مهندس مذکور است (غفر الله نفس الزکیه)

و از آن صالح عارف مسلک حسن نامی به جای مانده است که در کنار ثروت جوانبخت با فقر زیست و با همت خود صاحب کرامت شدی و چون نوری در وجود خود احساس نمودی گمان کردی باید برق کش شوی و اگر زمینه داشتی می فهمیدی آن نور نور معرفت بوده نه نور لامپ.

و این حکایت بدان سبب آوردم که بدانید وجود این مهندس از اوان تولد باعث شر بود است تفرغه و به سفارش اسلاف انگلیسی خود :

تفرقه بینداز و حکومت کن .

اما سبب ذکر نام او چیست ؟

او بخاطر نحسی از تروغبذ رانده شدی که بلای بر سر صالح آمده دیگران را گریبان گیر نشود اما پس از سالها دوباره با مکری دیگر به تروغبذ امدی و آن به نیت تبدیل تروغبذ به فلسطین بودی . چرا که با تصاحب اراضی بلندیهای جولان طرقدر قصد تاسیس شهرک داشتی که صهیونیستهای مشهد را جهت عیاشی به تروغبذ روانه کنی و با گردن کلفتی حق مردم را ندهی و اگر مردم دم زدندی هر آنچه طرح بودی به شاندیز روانه کنی و سهمیه نان مردم را قطع کنی و هزار بلای دیگر بر سر انان اوری بدتر از اسرائیل .

وچون از نبرد رویاروی طرفی نبستی با مکر نامزد شورا شدی تا کرور کرور رای دهنده از مشهد آوری وخواهر ومادر همشهریان سابق را ....

از سخنان نغز اوست:

ارغوان جام عقیقی به سمن خواهد داد           رای این مردم بیچاره به من خواهد داد

باشه وقتی شهردار شدم خودم آب چالی دره رو میارم(و این سخن چند معنی دارد یک معنی دور و یک معنی نزدیک و باید شنونده عاقل باشد )

و از کرامات اوست که توانسته بین طایفه شیشه بر و یعجوج ومعجوج(اسدی ها ) ارتباط برقرار کند واین طایفه که هر دو منفور اهل شهرند امروز به دفاع از او برخواسته اند وهمه گویند تمام سیاهی در برابر تمام سپیدی ایستاده . باشد که مردم پاسخ آنان را با رای دهند .

+ نوشته شده توسط لباس شخصی در یکشنبه نوزدهم آذر 1385 و ساعت 16:59 |

ناگفته هایی از: هزار ویک شب

قصه گویان وراویان اخبار و طوطیان شکرشکن وکلاغ های فضول چنین روایت کنندکه:

در میان قصه های منتسب به بی بی شهرزاد، قصه های غصه ناک(= دردآور،جانکاه) زیادی وجود دارد که هنوز هیچکس نه، گفته ونه، شنیده. شاید هم اصلا کار بی بی شهرزاد نباشد ومیتی عره دستی بر آتش داشته باشد. یکی از آن داستان ها که خالی از لطف است و به لحاظ ادبی جز اعصاب خوردی ادیبان ودانش آموختگان رشته ادبیات فارسی چیزی دیگر در آن یافت نمی شود اینگونه روایتی مستند تاریخی را که به سال های دوربر می گردد واشاره به گوشه ای از روند تکاملی دموکراسی حاکم محوری_ مردم سالاری است را بیان می کند. که در آن سال های کغ وبلکم کق! باز انتخاباتی دیگر در پیش بود و در ودیوارشهر از پوسترهای تبلیغاتی اصولا قدرت طلبان بی فرهنگ ویا عمدتا فرهنگیان پر قدرت پر شده بود. طوری که چهره شهر به تابلویی نقاشی به سبک امپرسیونیسم ویا آمپرسرویس کن مبدل شده بود چه که جزبالا بردن آمپر اقشار آسیب پذیر جامعه به سمت نقطه بحرانی، ارزش دیگری برای آن نمی توان متصور بود. در این میانه بازار شایعات هم داغ داغ بود و این سرگرمی تازه مردم شهر شده بود. در صف نانوایی می شد شنید که ایوب به یعقوب، چه فرق می کند یعقوب به ایوب می گفت: آن شنیدستی که در اقصای غور بارسالاری بیفتاد از ستور؟ یعنی آیا شنیده ای که به شرکت کنندگان در این دوره ی انتخابات وام های رؤیایی پرداخت شده است؟( که باید بگویم از دم شایعه بود). ودر عالم رؤیا سعی کردم گفتگوی در گرفته مابین پدرژپتو وقتی که به دلیل طوفان پرتلاطم زندگی قایق آرمان هایش غرق شده وبه درون شکم ماهی رفت، با یونس صاحب الحوت را بشنوم. یونس یرسید: از آن بیرون چه خبر؟ جو دست کیه؟ وپدرژپتو که از سواد بهره چندانی نداشت گفت: جوویونجه در انحصار خروگاوان بار بردار است. و یونس بعد از صرف کلی وقت وانرژی، با لاخره توانست حالی آن نجار درودگر کند که منظورش چه بوده. وژپتو که از کم خردی های فرزند به ستوه آمده بود وسر به دریا گذاشته بود؛ جز زشتی های نشئه ی انتخابات چیزی دیگر نگفت ، طوری که اراده یونس را در ادامه دعا برای ورود به آن نشئه، سست کرد وترجیح داد در همان شکم ماهی بماند و وارد عرصه ی سیاست نشود. ظاهرا ناراحتی ژپتو بیشتر از آنجا بود که بازهم گربه نره وروباه مکاری(= پر فریب وحیلت ساز) سر عروسک خیمه شب بازی قصه را گول زده اند وبا اوبه ائتلاف رسیده ودر این انتخابات شرکت کرده اند. هر چه فرشته ی مهربان هم به او نصیحت کرد که اشتباه سال های گذشته را تکرار نکن به خرجش نرفت که نرفت. آن دو کلک باز با سکه های طلای پینوکیو برای خود کلی تبلیغ به راه انداختند و ظاهرا قرار گذاشتند چندین اتوبوس ومینی بوس نیروی انسانی روز انتخابات به شهر بیاورند تا به آنها رای بدهند. در آن سال ها به علت بالا رفتن قند وچربی خون ناچار بودم که هر روز صبح به پیاده روی بروم که یک روز از ایرج (دوست دوران کودکی ام) شنیدم که این اشعار را زیر لب زمزمه می کرد:

کودکان زمانه رند شدند.................بی ثمر دان تو ژاژخایی را

که اشاره به کودک بچه ای زبل دارد که در آن دوره، گوی سبقت را از دیگر صحابه ی یمینیان سرقت کرد وخود را در میاندو(= دربین ، درکنار) شیوخ صحابه جای داد و شگفتی وتا حدودی لج بسیاری از یمینیان را در آورد. در آن روزگار اصحاب شمال هم با کلی بگیر وببند وشل کن سفت کن، بالاخره به اتفاق نظر رسیدند وائتلافی شکل داده وپوستر چاپ کردند، عین طیرون. القصه این قصه سری دراز دارد که الباقی را برایتان بازگو نمی کنم تا خودتان دست در جیب مبارک کرده و سری جدید قصه های هزارویک شب را از کتابفروشی های معتبر تهیه کنید.

+ نوشته شده توسط میتی عره در جمعه هفدهم آذر 1385 و ساعت 23:44 |

آقای ایکس!

چی شد که به اینجا(تیمارستان) اومدی؟... یک روز من در خانه نشسته بودم و به صدای گوشنواز جلال آقا گوش فرا می دادم، که به یکباره مغزی به فکرم رسوخ کرد. یا بهتر بگویم،فکری به مغزم نفوذ کرد. نه مغزم به فکری، نه فکرم به مغزی،فکری به مغزی،مغزی به فکری...(در این هنگام به علت قاطی کردن آقای ایکس، پرستاران با آمپولی ویژه وی را آرام کردند. ولحظاتی مصاحبه دچار خلل یا نقصان یا وقفه یا سکته یا تنفس یا...، مثل اینکه خودم هم به قدری هوای تازه احتیاج دارم) خب می گفتید: انگاربه شما الهامی شد... بله کاملا درست است. رفتم سراغ اره آهنبرتا سرسکینه را گوش تا گوش بریده، و خیالم از این بابت راحت شود. که نمی دانم چرا جواد برادر سکینه دستم را گرفت وبه اینجا آورد؟! بعد رفت. گفتم کجا می روی؟ گفت: می روم تا از بقالی سر گذر سیگار پایه بلند بخرم، برمی گردم . ولی او نامردی کرد والآن سه سال است که هنوز نیامده. راستی شما سیگار پایه بلند ندارید؟ قسم می خورم، جواد که آمد آنرا به شما پس بدهم.

خب این حرفا رو ولش کن. بگو ببینم اگه از اینجا بیرون بری چیکار می کنی؟ ...خب معلوم است می روم کاندید شورای شهرمان می شوم... که چیکار کنی؟... که خدمت کنم... به کی؟ حتما به مردم؟... نه به جلال آقا... آهان ! راستی این جلال آقا که میگی کیه؟... روم به دیوار، قرآن به میان، گلاب به رویتان، همان گاو عزیزم را می گویم... هر هر هرهر پس جلال آقا یک گاو تشریف دارن! ... بله مگر اشکالی دارد؟.... نه اصلا ولش کن. داشتی می گفتی. اگه رای بیاری براش چیکار میکنی؟... اول باید رای بیاورم، بعدا می توانم کار کنم... خب حالا فرض کن رای آوردی. از بعدش بگو... نه برادر نمی شود. فرض محال باطل است وموجب خسران خواهد شد... خب بالاخره که چی؟... رفتی سر اصل مطلب . ابتدا باید تاییدیه ام را از شورای نگهبان بگیرم... خب تو که تاییدی... نه اشتباه نکن. در همین قدم اول مشکل دارم. چون من وابسته به هیچ باند وگروهی نیستم! وبه عنوان کاندیدای مستقل قصد دارم، به میدان انتخابات بیایم. منم وجلال آقا... خب جلال آقا نظرش در مورد انتخابات چیه؟... ایشان انتخابات را تحریم کرده اند... چرا؟... چون معتقدند که انتخابات عادلانه برگزار نمی شود و در روند انتخابات اعمال نفوذ می شود. مثلا همان دوست عزیزمان رییس شورای دوم که کنار کشید. دوباره بازگشت. رفت. آمد. آمد. رفت. می رود. می آید. آی مغزم دارد می ترکد...خب خودتو کنترل کن...آهان می گفتم. یکبار رد صلاحیت شد، بعد از اینکه یک دوره عضو شورا بوده است وبعد از رایزنی های آقای ایکس دوباره تایید صلاحیت شد... این آقای ایکس کیه؟ شفاف سازی کن... آخ که اگر دستم به این ایکس نامرد می رسید. این بی معرفت همه جا هست. در هر محفلی رد پایی از خود بجا می گذارد، اما هنوز هیچکس از هویتش خبر ندارد. در جلسات جناح راست سنتی حضور دارد. در جلسات جناح چپگرا هم حضور دارد. در تمامی جلسات همه کاره است ومقصر اصلی آن نامرد است. اما آنقدر بانفوذ است که آنهایی هم که می شناسندش حاضر نیستند وی را معرفی کنند. در پشت نقاب ایکسی اش پدر صاحب بچه را درآورده است. آقای ایکس خبر داد. آقای ایکس گفت. آقای ایکس تایید کرد. آقای ایکس تمدید کرد.آقای ایکس رد کرد.آقای ایکس ...

راستی شما آقای ایکس را نمی شناسید؟

+ نوشته شده توسط میتی عره در چهارشنبه پانزدهم آذر 1385 و ساعت 5:29 |

اولاد درخت بید

آن قله آداب ،آن گم کرده راه ثواب .آن خالی از بحث و گپ،کاندیدای جناح چپ.آن مرد آزاده ،جانشین حاجی زاده ، ازقد برده بهره بسیار ،مدیر پژو سوار برده قد بلندی را ارث از پدر ،سیدنا شیخنا ،مرادنا ، مریدنا مولانا ملا محسن عظیمی فر که متعهد به رسم و رسوم بود و معلم علوم بود .گویند در همان اوان تفولیت رشید الدین خشتک مال ، در وصف او که شهره خواص بود گفته است :

بیت

آن ترکه قد بلند بی مو

خورشید گرفته نور از او

وچون به سن نوجوانی رسیدی ، همیشه در ته کلاس نشستی ، به جهت بلندی قد ، ولی دائم مکتب دار گفتی :

- درخت بیدی تو چرا بر پا ایستاده ای ؟بنشین بچه

وهواشناسی دائم از او هوای بالای جو را پرسیدی

ودائم کودکان بی تمیز اورا :

ناردوهون آغل چوقک خطاب کردی ولذا در یک روز سرد تابستانی !جمله اعقاب و انصاب درخت بیدی ها به صرافت افتادند که از شر این فامیل شبهه ناک خلاص شوند بنابراین یکی آذرسرشت شدی و شیخ ما عظیمی فر لقب گرفتی .

گویند او سی سال و بلکم بیشتر کار کردی و در اوان سفر کردن مدیریت گرفتی و چنا ن ذوق کردی که در جا سکته نمودی و گویند انتصاب او به جناح چپ بر اثر همنشینی با شیخ قاسم رفیعا (لعنته الله علیه) است که موجبات انحراف شیخ ما را فراهم نمودی (چه شیخ تو شیخی شد به مصابح خر تو خر)

واز سخنان نغز اوست :

- رای ته ده بخکل مال مویه ،رای پاچنار نصف وانصف ، رای بالده چار چارک.

- افشین یره چند روزه آفتابی نرو تا مو رای بیارم بعد هر کار مخی بکن.

واز کرامات اوست که ذاتا کبریت بی خطر بودی و درخت بی ثمر واز این رو راقم این سطور در باب این تحفه داغستون ، کم آورده ام وهم العان مشغول تهی کردن جانم در پایان این مقال ،شایسته است در باب او نکاتی را یاد آور شویم .

الف -فکر نکنی ما یادمون میره . نه داداش ، سر کلاس علوم موهامو کشیدی . مگه تو دختر سید جوادی که گیس دانش آموز جماعتو می کشی . حالا خوب شد بخور.

ب- همون الف واسه روکم کنی بس بود.

+ نوشته شده توسط لباس شخصی در یکشنبه دوازدهم آذر 1385 و ساعت 11:41 |

شیخ حسن جور کش

آن خسته کننده دیسک کمر ،آن بی پدر (خدا بیامرزه پدرشو ،صلوات )آن ناظم سالهای دور شیخ جعفر ،آن لاستیک همیشه پنچر،آن در گلستان مستقر، عضو برتر شورای حل اختلاف ، مرد همیشه علاف ، استاد قرارهای پنهانی ، شیخ حسن زحمتکش گلستانی ، کو مظهر زیبایی بود و سیب دو پله خسرو شکیبایی (البته پله کخیش ) هزار سال خدمت جعفر کردی و آخر به نامردی دلش را ریشاندی و او نفرین کرد و به شبی تمام مو و ریش جعفر سفید شدی ، انگار که زال بودی و مریدان چون این کرامت از او بدیدند به شکرانه ، غذایی مفصل با هزینه شخصی نوش جان کردند. ذکر این کرامت در تذکره فضلای گلستون با طول تفصیل آمده است و با این بیت از اشعار میرزا جعفر عظیمی طرقدری در فراغ یار دیرین به پایان آمده که :

بی وفا

منو دوستم نداری

وبعد به زبان موسیقیا در حالی که دنبال اتول زحمتکش دویده داد زده:

دیگه دوستم نداری ..دیگه دوستم نداری

وگویند بعد ها فاسد جوانی در دیار فرنگ با الهام از همین فراغ نامه ترانه ای را مترنم نموده و کلی طرفدار یافته .

واما شیخ ما چون به جهت بی مهری از جعفر منزوی شد و گوشه اذلت گزید یک شبه شاعر شدی و در پاسخ آن یار نامرد سرودی :

آدم فروش دست تو روشده ....

من آدم خوبی بودم بخاطر تو بد شدم

وحقیقت هم همین است و جز این نیست که او آدم خوبی بود اما از پس همنشینی با جعفر، شیطان در وجودش رسوخ کردی و او را فنا کردی تا به جایی که پدر در پایان عمر در میدان تقی آباد دست فروشی کردی و حسن ککش نگزیدی واین حکایت از آن سبب آوردم که گویند :

پسر نوح با بدان بنشست .....خاندان نبوتش گم شد

از کرامات و سخنان نغز اوست که گوید :

بنی آدم اعضا...(نه این که مال یه بابای دیگه اییه )

من مرد تنهای شبم ...(اینم که مال اون نیست)

ولش بابا ، از کرامات اوست که هیچ سخن نغزی در تمام عمر نگفتی(هی راحت شدمی )

ودیگر از کرامات اوست که :

در تمام مدت حضور در شورای حل اختلاف هیچ اختلافی را حل نکردی (در مکتب هم که بودی هیچ مسئله ای را حل نکردی ، تا کسی از غیب ندایش دادی و این به جهت کرامات اوبودی )

و او را جن و انس دوست داشتندی ، بدان حد که گرگ و سگ و گوسفند در کنار او برادرانه با هم چریدندی چنان که تشتریان و دهباشی و ایوبی در مدرسه اوی مقیم بودند و پاچه هم بگرفتندی و آب از آب تکان نخورد و این رویداد به سنه یک هزار و سیصد و هشتاد و شش قبل از میلاد در روستای ویلاشهر رخ دادی.

وروز مرگ ، برادر را وصیت کردی که :

- حسین جان هر آنچه میتوانی گرانفروشی کن و پدر وخواهر این ملت را .......(بی تربیتی است آرام نوشتم )که آنها بگویند :

-خدا حسنو بیامرزه لااقل مال مردومو نمی خورد .مگر اینگونه کسی مرا خدابیامرزی دهاد .

و سیحه ای زد و جان به جان آفرین تسلیم نمود (روحش هماره قرین رحمت باد )

+ نوشته شده توسط لباس شخصی در یکشنبه دوازدهم آذر 1385 و ساعت 11:37 |

اهل ترغبذم

در میان این شهر،

من بنایی (بناهایی) دیدم

که مجوزهایش حاصل بودن در شورا است

اهل ترغبذم

رستورانی دیدم که در آن بیرونش

کودکی مرغ های بریان را در خیالش می بلعید

((تکه نانی دارم))

نصف آن سوخته، باقیش خمیر

اهل ترغبذم،اما

شهر من ((اوراق)) است

همه جایش کنده

پرچاله

پر گل ولای

عینهو باتلاق است

شهر من چند خیابان دارد

در پیاده روهاش

هر طرف چندین دکان

بیشتر جنس ها شان بیرون است

راه من مسدود است

در سواره رو آن

پارک کرده ماشین

دوبله،سوبله،چوبله،پوبله!

گر بخواهی سفری ساز کنی

نیست راه گذری، باید پرواز کنی!

اهل ترغبذم

چند وقت است که وکیلش در مجلس

قول چندین اتوبوس،مینی بوس داده اما،

ایستگاه اتوبوسهاش فضای سبز! است

بس که زیر پای

من وتو، ما وشما

علف تازه وتر می روید

اهل ترغبذم...اما قدری می ترسم

که یهو در عوض این چقلی ها، بکند

مسؤولی،((جیزم))!

+ نوشته شده توسط میتی عره در پنجشنبه نهم آذر 1385 و ساعت 19:5 |

ممد آلمان بدرود

از سنوات ماضیه خبر آمده است که در زمان شورای سوم پس از آن که هویت محمد غلامی معروف به (آلمان )برملا شد و معلوم شد او نازی است (البته منظور ناز نازی نیست بلکه همان نژاد برتر مد نظر است )به او امر کردند یا باید قاطی فاشیستها شود و یا آن که انصراف دهد و از آنجایی که او معروف به دیالوگ :

-مو مترسم

بوده است در دم انصراف داد و جان به جان آفرین تقدیم کرد . از همان زمان هر سال ضمن یاد آوری این روز مبارک به همه علاقمندان تمام فاشیستها جشن می گیرند و بر مزار ممد آلمان جمع می آیند و برنامه کوکلا سکلان برگزار می کنند. یادش جاوید

+ نوشته شده توسط لباس شخصی در سه شنبه هفتم آذر 1385 و ساعت 9:36 |

علی حجی سن چرخی

صاحب خلقیات بی ارزش ،معلم علوم ورزش .نماینده اصول گرایان اصلاح طلب ،رئیس الحزب فرصت طلب .طرفدار سرسخت اعتلاف ، مسئول ستاد قالیباف ،حامی پنهان برخی ...شیخنا و مرشدنا مولانا شیخ علی حجی سن چرخی ،سخت فرزانه بودی و فروشنده لوازم خانه بودی .

گویند که چون پای بر این خاک سراسر محنت گذاشت پدر را بر زین چرخ یافت و گمان کرد نطفه اش را بر ورزش گذارده اند و لذا اهتمام تمام ورزید تا خود را به مقام شامخ پهلوانی برساند اما چون میسور نگردید علم ان را آموخت و به مقام استادی رسید چه بر اساس ان ضربالمثل مشهور که می گوید :

- تومال این حرفا نیستی ،توی این مایه پخی نمیشی

ترجیح داد معلم ورزش شود واز کرامات اوست که در زمان حضور در شورای اول هم سر کلاس بود ،هم در دکون ،هم شورا و جالب اینکه در هیچ کدام نبود و این کرامت مریدان را چنان خوش آمدکه بسیاری از این رویداد صیحه زدند و در دم جان باختند از شدت و عمق رویدادو از اشعاراخکوک کخی شاعر بلند اوازه ان عصر است که گفته است :

بلا تو دیگه کی هستی طلا تو دیگه کی هستی

وچون دوستان بر هر کاری می طلبیدندش اول می گفت :

- آقا مارا معاف کنید

دوستان از سر لطف او را معافیان نامیدند و زان پس از همه کار اورا معاف داشتند اما خود آمدی گفتی به اصرار دوستان آمدم و آخر معلوم نیامد چه کسی به او اصرار کرده بود که بیاید و هیچ کس به گردن نگرفت چه اگر کسی به گردن می گرفت دوستان گردنش را می شکستند .

از کرامات و سخنان نغز اوست :

بیت

کلاهم گر بیفتد در طرقدر نخواهم رفت دنبال کلاهم

کلاه دیگری را می خرم من کلاه در طرقدر را نخواهم

هنوز نفهمیدم چرا مرتضی داداش منه ولی فامیلش فرق میکنه ؟

این معما هم حل نشد که من صد شغل دارم و محسن یک شغل او هم زندگی می کند وبلکم بهتر از من .

از کرامات اوست که بیست و خورده ای سال کار کردی آخر نفهمیدی با توپ پینگ پونگ فوتبال بازی نمی کنند و در شنا آفساید نداریم و در دومیدانی اوت نمی اندازند و کشتی پنالتی ندارد و در فوتبال نباید زیر یه خم حریف را گرفت و ...

+ نوشته شده توسط لباس شخصی در سه شنبه هفتم آذر 1385 و ساعت 9:25 |

تحفه بزه چرغدنه

خلاصه الرجال بالا ،محصول نوبرانه حسینیه علیا . بدر الدجا .خوشگل بابا . نماینده همیشگی راستیان و افراطیان مولانا شیخ حسین جمشیدیان که ریش سفید جوان بود و از تبار عارفان بود و عرفانش چنان مجسم بود که زیر آب هر آن کس را که زدی در دم جان به جان آفرین تسلیم نمودی و قید کار وکسب را زدی و از ایالت تروغبز گریختی وبه دیار دیگر اندر شدی و از همین باب مدتی به شغل شریف زیر آب زنی در اداره آموزش و پرورش تروغبز مشغول بودی و در مکتب حراست هر آنکس را توانستی ترتیب دادی و خواهر مادر به عزا نشاندی .

وچون در مکتب خانه ها کسی نماند که زیر آبش نخورده باشد قصد شورای شهر کردی و در تمام دوران سنه حضور در شورا در باب خرج بیت المال در راه اعتلای هیئت زورماندگان و هیئات خاص و خواص همه را به گا دادی و از اعقاب و انصاب هر که بیکار و بی عار مانده بودی در ان میدان به کار گماشتی و چون به مذاقش خوش آمد باز هم میل کردی و سرودی :

میخوام برم شورای شهر شورای شهر خیلی قشنگه

هی بچاپم صب تا سحر صبح سحر خیلی قشنگه

این تصنیف هم از اوست :

دلم میخواد به شهرداری برگردم به ارث خوب پدری برگردم

بازم توی بزه چرقدنه بلبله چه چه بزنه

بگم همش مال منه مال من و مهر زنه

دلم میخواد به شهر داری برگردم به ارث خوب پدری برگردم

گویند چون با شیخ پورمحمود بنشستی بسیار از او بو واگرفتی و اخلاق شیخان در او اثر کردی و صبح تا شب روضه خواندی و اشک خلایق در آوردی و چون شیخ سابق الذکر تجدید فراش کردی وی را از خود راندی به نامردی و برادرانه از او خواستی کو انصراف دهاد و بیش از آن آبروی و زیر خود مریزاد .و این کلمه قصار از اوست که :

سید قربون جدت برم . تو دیگه تاریخ مصرفت تموم شده .برو کنار بزار باد بییاد .

وازهمو است با لهجه ای دیگر :

سید یره چکار کردی ؟یک تیکیم بری ما پیدا مکردی . چقدر تنها خوری .بیشین یره سنت پیغمبر چییه ؟ملت ترتیبته مدن .

از کرامات و کلمات قصار اوست :

بیت برره ای

مرا شیخ ملنگی یار بیدی وبا اویم هزاران کار بیدی

ولی امروز او را راندم از خود سیاست بیدی و اجبار بیدی

+ نوشته شده توسط لباس شخصی در سه شنبه هفتم آذر 1385 و ساعت 9:19 |

سرگیجه یا همان گوگیجک خودمان

ما یعنی گروهک غیر از قانونی وتندرو وشارلاتان وضد امپریالیسم قانونمند ونقطه سرخط.

در این قول نامه، البته برای اینکه بار دیگر به اتهامات واهی وقاعدتا گاهی واهی فیلتر نشویم؛متعهد می شویم که هر شب رأس ساعت 21به رختخواب رفته والبته قبل از آن حتما دوندوناما رببخشید،دندان هایمان را با آب ومسواک، خمیر کرده وپس از صرف یکی دو متر نخ دندان به خوبی به خوابی عمیق رفته وتا صبح علی الطلوع از جایمان تکان نخوریم.زین پس به جای واژه ی نامأنوس ونا متداول فیلترینگ،از عبارت زیبای جلوگیرسایت های غیراخلاقی یا جلوگیرفعالیت عده ای فریب خورده به کار ببرید.

از این به بعد ما حمایت خود را از دشمنانمان وغالبا آنها که نمی خواهند سر به تنمان زیادی باشد،اعلان کرده ودر این دوره ی انتخابات حامی سرسخت جناب حاکم،ببخشید(به سبک اخبارگویان بخوانید)جناح حاکم بوده واز تمامی نامزدهای احتمالی وپیشنهادی آنان دفاع، نه باجان ودل دفاع کرده وموشت قویومه به دهان یاوه گویان از جمله رضاهوم لعنت ا... نفسه الزکیه نواخته وعلودرجات را برای آن مرحوم از ایزد منان خواستاریم،تا بقیه ی هرزه گویان حساب دستشان بیاید.

مخالفان جوانان یا بهتر بگویم مخالفان جوان باید بدانند،البته بایدی در کار نیست وما آموخته ایم که اجبار را دوست نداشته باشیم واگر ندانند هم مسأله ای نیست،ما قول می دهیم که چشم! کوشش های ما زمانی به حاصل می نشیند که بدانیم باید به مخالف خودمان احترام بگذاریم وقربان صدقه اش برویم وماچش کنیم.البته تا آنجا که مورد منکراتی پیدا نکند ومنکرات از تفکر کسانی برمی خیزد که از آزادی ها سوء استفاده می کنند واین لیبرالیسم خیلی بی انصافی است.

همیاری خیلی مهم است وتعاون خیلی مهم است وشورا خیلی مهم است وانتخابات خیلی مهم است وحتی ما که اصلا مهم نیستیم می دانیم اینها مهم هستند.

ما یعنی گروه خچارنسبت به تمام جفاهایی که بر ما روا داشته شده،البته جفا که نبوده ویک مقدار سهل انگاری بوده ویعنی سهل انگاری هم نه،خب وقت نبوده ونرسیده اند وما نباید زیاده خواه باشیم وباید اعتدال را رعایت کنیم،چشم از همین فردا.

این قانون میثاق ماست وما از آن تخطی نمی کنیم وبه آن تعرض نمی کنیم واصولا کاری از دستمان برنمی آید که بکنیم وشما به دوستان سلام برسانید.

+ نوشته شده توسط میتی عره در جمعه سوم آذر 1385 و ساعت 22:48 |
 

شاهکار لیلا غر دار

آن تپل مپل اهل مرام ،دشمن خونی مال حرام ،چاق شده از راه آش ،رئیس القماش .سردار السپور و الفراش ،قربانی کفر داداش نامزد نامی شیخ ممدغلامی که یگانه دهر بود و رئیس شورای شهر بود.

گویند چون به دنیا آمد از جمعیتی که اطرافش بود به وحشت افتاد وقصد بازگشت داشت و دائم همیگفتی :

-مومترسم

اما دیگر چاره ای نبود و او به دنیا آمده بود و لذا تا آخر عمر جز ترسیدن کاری نکردی .

گویند چون بر کرسی ریاست شورای شهر تکیه زدی هر آنچه خویش و قوم بی کار داشتی بر سر کار گذاشتی مقام دادی .دیگر از کرامات اوست که هر دوره رد شدی اما با گوشه چشمی از غیب برگشتی .شاهدان گویند : خود خدا ضمانتش را کرده است. به دهقان فداکار ! سپرده که پی کارش را بگیرد وگفته است :

دهقان ، برو چاق خواستنی منو تایید کن .

ودیگر سی سال تمام استاد مسلم حرفه وفن بود ومعجزه بزرگ اینکه در تمامی این دوران حتی یکنفر نه فنی آموخت و نه حرفه ای یاد گرفت .گویند چون قرار بر این شد که اورا در میان اصحاب یمین و شمال بگذارند خود تمایل به آنطرف داشت اما همان ترس معهود او را وامیداشت که نتواند تصمیم بگیرد و چون جماعتی برای گرفتن نعم به سراغش آمدند

معافیان آوردیم عروستونو بردیم

پاسخ غلامی :معافیان ارزونیتون عروس نمیدیم بهتون

یه لقمه نان آوردیم عروستونو بردیم .

معافیان ،یه لقمه نان ارزونیتون عروس نمیدیم بهتون

پاچه و زبان آوردیم عروستونو بردیم

معافیان ،یه لقمه نان ، پاچه و زبان ارزونیتون عروس نمیدیم بهتون

اطلس و کتان آوردیم عروستونو بردیم

معافیان ،یه لقمه نان ،پاچه و زبان ،اطلس و کتان ارزونیتون عروس نمیدیم بهتون

فلان و فلان آوردیم عروستونو بردیم

معافیان ،یه لقمه نان ،پاچه و زبان ، اطلس و کتان ،فلان و فلان ارزونیتون عروس نمیدیم بهتون

گویند چون پس از هزار سال در محضر ملک الموت قرار گرفت یک کلمه گفت و جان به جان آفرین تسلیم کرد :

- یره مو بد جوره مترسم

از سخنان نغز اوست :

- طرقبه مثل پارچه ممنه. بعضه جاهاش مثل متقاله بعضه جاهاش مثل ژورژت

- سگ دم خنه صحبش گیرنگه

- اول خدا دوم جمشید نجات سوم دداش محسن

وگویند عابد نامی که چهار میلیون سال شورایی خدمت او کردی و در محضرش بودی چنان مریدش شدی که هر شب راه خانه گم کردی و از در خانه او سردر آوردی و تا صبح هی سر برسر در خانه گذاشتی و گفتی :

تو عزیز دلمی تو عزیز دلمی

توچشات نشینه شبنم

دونه دونه گل پونه میریزم روی قدمهات ....

او از این دست مریدان بسیار دارد وچون جان سپرد پنجاه نفر بر سر قلبش صیحه زدند و جان دادند.

+ نوشته شده توسط لباس شخصی در پنجشنبه دوم آذر 1385 و ساعت 1:40 |
 

رئیس الکاروان الحج

آن چشم زاغ مامانی ،آن مائده آسمانی.آن طرقدری مدرج (اینجا منظور از مدرج کسی است که دارای درجات بالاست )رئیس الکاروان الحج . معروف به راستی از بیخ کج (منظور راستی چپ است )که افتاده با رفقا سر لج عاشق نون بربری ،شیخ عبدا..عظیمی طرقدری که عاشق ماست بود و از جناح راست بود . گویند راستی را از محمد آموخته بود و صداقت را از رضا و شیطنت را از جعفر وخود خلاصه ای از همه آن سه برادر بود و قد بلند ترین برادر دالتون های طرقدری وچون برادر کوتاه تر ادعای پیغمبری کرد اولین کسی که به انکارش برخواست عبدا.. بود چون معتقد بود محمد اگر پیغمبر شد به این دلیل بوده که پسر عبدا..بود و گرنه خود دراین میانه هیچ است .اما از آنجایی که محمد کارش گرفت و دو کرت به نمایندگی مردم و رسالت مردم تروغبذ رسید (یا رساندندش !)عبدا.. زبان در کام گرفت و به گوشه ای اندر شد و هفتاد سال جز روزی یک مغز بادام و یک مرغ و صد نان و یک ران نخوردی و همه عمر را صرف زیر آب زنی مردمان این ملک کرد و در شفا خانه شریعتی با تروغبذی جماعت آن کرد که خدا با قوم لوط کردند .از جمله آن که جمله اهل تروغبذ را از بیمارستان به تیمارستان فرستاد و شیخ علی قلعه گیر را کاملا دیوانه کردو روانه تیمارستان نمودی .گویند چون روزی شمشیر از نیام کشید سه کس را بیش از همه زخم رساند.شیرمال ابن سنگکییان از رجال مگزز (یعنی گاز از نوع کپسول )حج سن چرخی معروف به معاف از همه چیز (رئیس الرانت السا بقون اولائک المقربون ) پدر همین شیخ علی معاف که به زودی سربختش خواهیم رفت و سیوم کس خود پدر سوخته اش بود که بیش از همه از شمشیر کشیدن خود زخم دید و زان پس افتاد در خط حج - تروغبذ و تاکنون با رضایت کامل متمکنین در همین خط به کار مشغول است .

اما گویند چون زمان بازنشستگی آن جناب رسید به همین مناسبت جشن باشکوهی در تمام بیمارستان های کشور به مناسبت دفع شدن این شر از سرپرستار و چرستار برگزار . متمنی است با در دست داشتن کارت و به اتفاق همسر باشگاه از پذیرفتن کودکان معذور است . سرویس ایاب و ذهاب آماده .به درخواست صاحبان عزا لباسهای سیاهتان را بدر آورده و از همین امشب به کار خیر مشغول شوید .

شیخ عبدا.. در وصف اخویین خود جملات نغزی دارد که در ادامه می آید :

ممدما خیله قلدره فقط زور ندره

جعفر ....جعفر تیرون تیرون که مگن خیله خوبه فقط مردمونش بد لهجین

رضا جان تو رضایی ولی نمدنم چرا مردم رضا نیستن

واین شعر را در وصف طرقدر گفته است :

طرقدر مردمونی خوب دارد

صفا و دلبر ومشروب دارد

اگر دهباشی از آنجا گریزد

هوایی جالب و مطلوب دارد

ودیگر :

زدست سید و دهباشیان داد

که کار بی حسابی دست ما داد

بسازم خنجری نیشش ز فولاد

زنم بر قلب او ممد شود شاد

وگویند سید افخمی چون این شعر بشنید در دم صیحه ای کشید و به زمین افتاد و کلید پژو را به جان آفرین تسلیم کرد اما شیخ حسن دهباشی پوست کلفت تر از این حرف ها بود عمری به سلامت زیست

+ نوشته شده توسط لباس شخصی در پنجشنبه دوم آذر 1385 و ساعت 1:38 |
 

بعد از این ما و شلاق نقد

از وقتی که فیلتر شده ایم انگار قراره دیگه بزنیم به اون در و بریم تو خط افشاگری ، اما سعی ما این است که پیرامون همه این دوستان نقد بنویسیم . چی اونایی که به نفع ما هستند چه اونایی که از نظر فکری با ما مشکل دارن . برای همین امروز با شیخ عبدا... شروع کردیم که فردا اگه خواستیم به رقبا کلنگ بزنیم قبلا به خودمون جوالدوز زده باشیم.

+ نوشته شده توسط لباس شخصی در پنجشنبه دوم آذر 1385 و ساعت 1:37 |

کشک آزادی بیان را باید درقدح دولت مهرورز سایید. آب دموکراسی اسلامی را باید درهاون فراکسیون اصولگرایی کوبید تا شاید روغنش درآید! شاید...

خچارراباشگفتی تمام فیلتر کردند. باصراحت می گویم:

حتی اگرگلویمان را بفشاریدتا صدایمان در حلقوم خفه شود،اگرمارا به کنج متروک خانه هامان به انزوا، تبعید کنید؛ بازهم گفتنی ها را خواهیم گفت وشنیدنی ها را به گوش آزاداندیشان دیارمان خواهیم رسانید.حتی اگربکشید مارا...نه کشتن کافی نیست.حتی اگر جسم بی جانمان را بسوزانیدوخاکسترش را به دست یغماگر باد پاییزی بسپارید،بازهم ذره ذره ی وجودمان جمع خواهد شد تا به مام میهن خدمت کند.

بکشید مارا،کشتن کافی نیست...

+ نوشته شده توسط میتی عره در پنجشنبه دوم آذر 1385 و ساعت 1:32 |

 

گرگ مون پست بره

مخوام بگم یک متله

زیک یرگه ی یک کچله

سوار چرخش بود

تسبحشم دستش بود

معتمد محله، زاهد دشت ودره

هرچه نماز بود، خوندگ

کتاب دعا مون موشتش

از طرقبه تا لبنان

ازعنبرون تا آلمان

هرچه بیچه بود بردگ

آبروشا مون موشتش

یک کله زرده لوش داد

پته وپوتشه ور اوو داد

اعتمادا ر سلب کرد

اوضاعشه خراب کرد

حج عباس گفت: ای دیگه کیه

گفت: هیشتو موره نمشنسی دداشت حجی

دوست کولون بیچه

گرگ مون پست بره

یک کو پستش در امد

ذات گرگیش سر امد

اهالی طرقبه! به خنه ها بسپرن

حجی مد نظر، همیشه در کمینه

+ نوشته شده توسط در پنجشنبه دوم آذر 1385 و ساعت 1:26 |