تبليغاتX
گروه خچار

ناگفته هایی از: هزار ویک شب

قصه گویان وراویان اخبار و طوطیان شکرشکن وکلاغ های فضول چنین روایت کنندکه:

در میان قصه های منتسب به بی بی شهرزاد، قصه های غصه ناک(= دردآور،جانکاه) زیادی وجود دارد که هنوز هیچکس نه، گفته ونه، شنیده. شاید هم اصلا کار بی بی شهرزاد نباشد ومیتی عره دستی بر آتش داشته باشد. یکی از آن داستان ها که خالی از لطف است و به لحاظ ادبی جز اعصاب خوردی ادیبان ودانش آموختگان رشته ادبیات فارسی چیزی دیگر در آن یافت نمی شود اینگونه روایتی مستند تاریخی را که به سال های دوربر می گردد واشاره به گوشه ای از روند تکاملی دموکراسی حاکم محوری_ مردم سالاری است را بیان می کند. که در آن سال های کغ وبلکم کق! باز انتخاباتی دیگر در پیش بود و در ودیوارشهر از پوسترهای تبلیغاتی اصولا قدرت طلبان بی فرهنگ ویا عمدتا فرهنگیان پر قدرت پر شده بود. طوری که چهره شهر به تابلویی نقاشی به سبک امپرسیونیسم ویا آمپرسرویس کن مبدل شده بود چه که جزبالا بردن آمپر اقشار آسیب پذیر جامعه به سمت نقطه بحرانی، ارزش دیگری برای آن نمی توان متصور بود. در این میانه بازار شایعات هم داغ داغ بود و این سرگرمی تازه مردم شهر شده بود. در صف نانوایی می شد شنید که ایوب به یعقوب، چه فرق می کند یعقوب به ایوب می گفت: آن شنیدستی که در اقصای غور بارسالاری بیفتاد از ستور؟ یعنی آیا شنیده ای که به شرکت کنندگان در این دوره ی انتخابات وام های رؤیایی پرداخت شده است؟( که باید بگویم از دم شایعه بود). ودر عالم رؤیا سعی کردم گفتگوی در گرفته مابین پدرژپتو وقتی که به دلیل طوفان پرتلاطم زندگی قایق آرمان هایش غرق شده وبه درون شکم ماهی رفت، با یونس صاحب الحوت را بشنوم. یونس یرسید: از آن بیرون چه خبر؟ جو دست کیه؟ وپدرژپتو که از سواد بهره چندانی نداشت گفت: جوویونجه در انحصار خروگاوان بار بردار است. و یونس بعد از صرف کلی وقت وانرژی، با لاخره توانست حالی آن نجار درودگر کند که منظورش چه بوده. وژپتو که از کم خردی های فرزند به ستوه آمده بود وسر به دریا گذاشته بود؛ جز زشتی های نشئه ی انتخابات چیزی دیگر نگفت ، طوری که اراده یونس را در ادامه دعا برای ورود به آن نشئه، سست کرد وترجیح داد در همان شکم ماهی بماند و وارد عرصه ی سیاست نشود. ظاهرا ناراحتی ژپتو بیشتر از آنجا بود که بازهم گربه نره وروباه مکاری(= پر فریب وحیلت ساز) سر عروسک خیمه شب بازی قصه را گول زده اند وبا اوبه ائتلاف رسیده ودر این انتخابات شرکت کرده اند. هر چه فرشته ی مهربان هم به او نصیحت کرد که اشتباه سال های گذشته را تکرار نکن به خرجش نرفت که نرفت. آن دو کلک باز با سکه های طلای پینوکیو برای خود کلی تبلیغ به راه انداختند و ظاهرا قرار گذاشتند چندین اتوبوس ومینی بوس نیروی انسانی روز انتخابات به شهر بیاورند تا به آنها رای بدهند. در آن سال ها به علت بالا رفتن قند وچربی خون ناچار بودم که هر روز صبح به پیاده روی بروم که یک روز از ایرج (دوست دوران کودکی ام) شنیدم که این اشعار را زیر لب زمزمه می کرد:

کودکان زمانه رند شدند.................بی ثمر دان تو ژاژخایی را

که اشاره به کودک بچه ای زبل دارد که در آن دوره، گوی سبقت را از دیگر صحابه ی یمینیان سرقت کرد وخود را در میاندو(= دربین ، درکنار) شیوخ صحابه جای داد و شگفتی وتا حدودی لج بسیاری از یمینیان را در آورد. در آن روزگار اصحاب شمال هم با کلی بگیر وببند وشل کن سفت کن، بالاخره به اتفاق نظر رسیدند وائتلافی شکل داده وپوستر چاپ کردند، عین طیرون. القصه این قصه سری دراز دارد که الباقی را برایتان بازگو نمی کنم تا خودتان دست در جیب مبارک کرده و سری جدید قصه های هزارویک شب را از کتابفروشی های معتبر تهیه کنید.

+ نوشته شده توسط میتی عره در جمعه هفدهم آذر 1385 و ساعت 23:44 |

آقای ایکس!

چی شد که به اینجا(تیمارستان) اومدی؟... یک روز من در خانه نشسته بودم و به صدای گوشنواز جلال آقا گوش فرا می دادم، که به یکباره مغزی به فکرم رسوخ کرد. یا بهتر بگویم،فکری به مغزم نفوذ کرد. نه مغزم به فکری، نه فکرم به مغزی،فکری به مغزی،مغزی به فکری...(در این هنگام به علت قاطی کردن آقای ایکس، پرستاران با آمپولی ویژه وی را آرام کردند. ولحظاتی مصاحبه دچار خلل یا نقصان یا وقفه یا سکته یا تنفس یا...، مثل اینکه خودم هم به قدری هوای تازه احتیاج دارم) خب می گفتید: انگاربه شما الهامی شد... بله کاملا درست است. رفتم سراغ اره آهنبرتا سرسکینه را گوش تا گوش بریده، و خیالم از این بابت راحت شود. که نمی دانم چرا جواد برادر سکینه دستم را گرفت وبه اینجا آورد؟! بعد رفت. گفتم کجا می روی؟ گفت: می روم تا از بقالی سر گذر سیگار پایه بلند بخرم، برمی گردم . ولی او نامردی کرد والآن سه سال است که هنوز نیامده. راستی شما سیگار پایه بلند ندارید؟ قسم می خورم، جواد که آمد آنرا به شما پس بدهم.

خب این حرفا رو ولش کن. بگو ببینم اگه از اینجا بیرون بری چیکار می کنی؟ ...خب معلوم است می روم کاندید شورای شهرمان می شوم... که چیکار کنی؟... که خدمت کنم... به کی؟ حتما به مردم؟... نه به جلال آقا... آهان ! راستی این جلال آقا که میگی کیه؟... روم به دیوار، قرآن به میان، گلاب به رویتان، همان گاو عزیزم را می گویم... هر هر هرهر پس جلال آقا یک گاو تشریف دارن! ... بله مگر اشکالی دارد؟.... نه اصلا ولش کن. داشتی می گفتی. اگه رای بیاری براش چیکار میکنی؟... اول باید رای بیاورم، بعدا می توانم کار کنم... خب حالا فرض کن رای آوردی. از بعدش بگو... نه برادر نمی شود. فرض محال باطل است وموجب خسران خواهد شد... خب بالاخره که چی؟... رفتی سر اصل مطلب . ابتدا باید تاییدیه ام را از شورای نگهبان بگیرم... خب تو که تاییدی... نه اشتباه نکن. در همین قدم اول مشکل دارم. چون من وابسته به هیچ باند وگروهی نیستم! وبه عنوان کاندیدای مستقل قصد دارم، به میدان انتخابات بیایم. منم وجلال آقا... خب جلال آقا نظرش در مورد انتخابات چیه؟... ایشان انتخابات را تحریم کرده اند... چرا؟... چون معتقدند که انتخابات عادلانه برگزار نمی شود و در روند انتخابات اعمال نفوذ می شود. مثلا همان دوست عزیزمان رییس شورای دوم که کنار کشید. دوباره بازگشت. رفت. آمد. آمد. رفت. می رود. می آید. آی مغزم دارد می ترکد...خب خودتو کنترل کن...آهان می گفتم. یکبار رد صلاحیت شد، بعد از اینکه یک دوره عضو شورا بوده است وبعد از رایزنی های آقای ایکس دوباره تایید صلاحیت شد... این آقای ایکس کیه؟ شفاف سازی کن... آخ که اگر دستم به این ایکس نامرد می رسید. این بی معرفت همه جا هست. در هر محفلی رد پایی از خود بجا می گذارد، اما هنوز هیچکس از هویتش خبر ندارد. در جلسات جناح راست سنتی حضور دارد. در جلسات جناح چپگرا هم حضور دارد. در تمامی جلسات همه کاره است ومقصر اصلی آن نامرد است. اما آنقدر بانفوذ است که آنهایی هم که می شناسندش حاضر نیستند وی را معرفی کنند. در پشت نقاب ایکسی اش پدر صاحب بچه را درآورده است. آقای ایکس خبر داد. آقای ایکس گفت. آقای ایکس تایید کرد. آقای ایکس تمدید کرد.آقای ایکس رد کرد.آقای ایکس ...

راستی شما آقای ایکس را نمی شناسید؟

+ نوشته شده توسط میتی عره در چهارشنبه پانزدهم آذر 1385 و ساعت 5:29 |

اهل ترغبذم

در میان این شهر،

من بنایی (بناهایی) دیدم

که مجوزهایش حاصل بودن در شورا است

اهل ترغبذم

رستورانی دیدم که در آن بیرونش

کودکی مرغ های بریان را در خیالش می بلعید

((تکه نانی دارم))

نصف آن سوخته، باقیش خمیر

اهل ترغبذم،اما

شهر من ((اوراق)) است

همه جایش کنده

پرچاله

پر گل ولای

عینهو باتلاق است

شهر من چند خیابان دارد

در پیاده روهاش

هر طرف چندین دکان

بیشتر جنس ها شان بیرون است

راه من مسدود است

در سواره رو آن

پارک کرده ماشین

دوبله،سوبله،چوبله،پوبله!

گر بخواهی سفری ساز کنی

نیست راه گذری، باید پرواز کنی!

اهل ترغبذم

چند وقت است که وکیلش در مجلس

قول چندین اتوبوس،مینی بوس داده اما،

ایستگاه اتوبوسهاش فضای سبز! است

بس که زیر پای

من وتو، ما وشما

علف تازه وتر می روید

اهل ترغبذم...اما قدری می ترسم

که یهو در عوض این چقلی ها، بکند

مسؤولی،((جیزم))!

+ نوشته شده توسط میتی عره در پنجشنبه نهم آذر 1385 و ساعت 19:5 |

سرگیجه یا همان گوگیجک خودمان

ما یعنی گروهک غیر از قانونی وتندرو وشارلاتان وضد امپریالیسم قانونمند ونقطه سرخط.

در این قول نامه، البته برای اینکه بار دیگر به اتهامات واهی وقاعدتا گاهی واهی فیلتر نشویم؛متعهد می شویم که هر شب رأس ساعت 21به رختخواب رفته والبته قبل از آن حتما دوندوناما رببخشید،دندان هایمان را با آب ومسواک، خمیر کرده وپس از صرف یکی دو متر نخ دندان به خوبی به خوابی عمیق رفته وتا صبح علی الطلوع از جایمان تکان نخوریم.زین پس به جای واژه ی نامأنوس ونا متداول فیلترینگ،از عبارت زیبای جلوگیرسایت های غیراخلاقی یا جلوگیرفعالیت عده ای فریب خورده به کار ببرید.

از این به بعد ما حمایت خود را از دشمنانمان وغالبا آنها که نمی خواهند سر به تنمان زیادی باشد،اعلان کرده ودر این دوره ی انتخابات حامی سرسخت جناب حاکم،ببخشید(به سبک اخبارگویان بخوانید)جناح حاکم بوده واز تمامی نامزدهای احتمالی وپیشنهادی آنان دفاع، نه باجان ودل دفاع کرده وموشت قویومه به دهان یاوه گویان از جمله رضاهوم لعنت ا... نفسه الزکیه نواخته وعلودرجات را برای آن مرحوم از ایزد منان خواستاریم،تا بقیه ی هرزه گویان حساب دستشان بیاید.

مخالفان جوانان یا بهتر بگویم مخالفان جوان باید بدانند،البته بایدی در کار نیست وما آموخته ایم که اجبار را دوست نداشته باشیم واگر ندانند هم مسأله ای نیست،ما قول می دهیم که چشم! کوشش های ما زمانی به حاصل می نشیند که بدانیم باید به مخالف خودمان احترام بگذاریم وقربان صدقه اش برویم وماچش کنیم.البته تا آنجا که مورد منکراتی پیدا نکند ومنکرات از تفکر کسانی برمی خیزد که از آزادی ها سوء استفاده می کنند واین لیبرالیسم خیلی بی انصافی است.

همیاری خیلی مهم است وتعاون خیلی مهم است وشورا خیلی مهم است وانتخابات خیلی مهم است وحتی ما که اصلا مهم نیستیم می دانیم اینها مهم هستند.

ما یعنی گروه خچارنسبت به تمام جفاهایی که بر ما روا داشته شده،البته جفا که نبوده ویک مقدار سهل انگاری بوده ویعنی سهل انگاری هم نه،خب وقت نبوده ونرسیده اند وما نباید زیاده خواه باشیم وباید اعتدال را رعایت کنیم،چشم از همین فردا.

این قانون میثاق ماست وما از آن تخطی نمی کنیم وبه آن تعرض نمی کنیم واصولا کاری از دستمان برنمی آید که بکنیم وشما به دوستان سلام برسانید.

+ نوشته شده توسط میتی عره در جمعه سوم آذر 1385 و ساعت 22:48 |

کشک آزادی بیان را باید درقدح دولت مهرورز سایید. آب دموکراسی اسلامی را باید درهاون فراکسیون اصولگرایی کوبید تا شاید روغنش درآید! شاید...

خچارراباشگفتی تمام فیلتر کردند. باصراحت می گویم:

حتی اگرگلویمان را بفشاریدتا صدایمان در حلقوم خفه شود،اگرمارا به کنج متروک خانه هامان به انزوا، تبعید کنید؛ بازهم گفتنی ها را خواهیم گفت وشنیدنی ها را به گوش آزاداندیشان دیارمان خواهیم رسانید.حتی اگربکشید مارا...نه کشتن کافی نیست.حتی اگر جسم بی جانمان را بسوزانیدوخاکسترش را به دست یغماگر باد پاییزی بسپارید،بازهم ذره ذره ی وجودمان جمع خواهد شد تا به مام میهن خدمت کند.

بکشید مارا،کشتن کافی نیست...

+ نوشته شده توسط میتی عره در پنجشنبه دوم آذر 1385 و ساعت 1:32 |