تبليغاتX
گروه خچار - تذکره رجال تروغبذ(5)

شیخ حسن جور کش

آن خسته کننده دیسک کمر ،آن بی پدر (خدا بیامرزه پدرشو ،صلوات )آن ناظم سالهای دور شیخ جعفر ،آن لاستیک همیشه پنچر،آن در گلستان مستقر، عضو برتر شورای حل اختلاف ، مرد همیشه علاف ، استاد قرارهای پنهانی ، شیخ حسن زحمتکش گلستانی ، کو مظهر زیبایی بود و سیب دو پله خسرو شکیبایی (البته پله کخیش ) هزار سال خدمت جعفر کردی و آخر به نامردی دلش را ریشاندی و او نفرین کرد و به شبی تمام مو و ریش جعفر سفید شدی ، انگار که زال بودی و مریدان چون این کرامت از او بدیدند به شکرانه ، غذایی مفصل با هزینه شخصی نوش جان کردند. ذکر این کرامت در تذکره فضلای گلستون با طول تفصیل آمده است و با این بیت از اشعار میرزا جعفر عظیمی طرقدری در فراغ یار دیرین به پایان آمده که :

بی وفا

منو دوستم نداری

وبعد به زبان موسیقیا در حالی که دنبال اتول زحمتکش دویده داد زده:

دیگه دوستم نداری ..دیگه دوستم نداری

وگویند بعد ها فاسد جوانی در دیار فرنگ با الهام از همین فراغ نامه ترانه ای را مترنم نموده و کلی طرفدار یافته .

واما شیخ ما چون به جهت بی مهری از جعفر منزوی شد و گوشه اذلت گزید یک شبه شاعر شدی و در پاسخ آن یار نامرد سرودی :

آدم فروش دست تو روشده ....

من آدم خوبی بودم بخاطر تو بد شدم

وحقیقت هم همین است و جز این نیست که او آدم خوبی بود اما از پس همنشینی با جعفر، شیطان در وجودش رسوخ کردی و او را فنا کردی تا به جایی که پدر در پایان عمر در میدان تقی آباد دست فروشی کردی و حسن ککش نگزیدی واین حکایت از آن سبب آوردم که گویند :

پسر نوح با بدان بنشست .....خاندان نبوتش گم شد

از کرامات و سخنان نغز اوست که گوید :

بنی آدم اعضا...(نه این که مال یه بابای دیگه اییه )

من مرد تنهای شبم ...(اینم که مال اون نیست)

ولش بابا ، از کرامات اوست که هیچ سخن نغزی در تمام عمر نگفتی(هی راحت شدمی )

ودیگر از کرامات اوست که :

در تمام مدت حضور در شورای حل اختلاف هیچ اختلافی را حل نکردی (در مکتب هم که بودی هیچ مسئله ای را حل نکردی ، تا کسی از غیب ندایش دادی و این به جهت کرامات اوبودی )

و او را جن و انس دوست داشتندی ، بدان حد که گرگ و سگ و گوسفند در کنار او برادرانه با هم چریدندی چنان که تشتریان و دهباشی و ایوبی در مدرسه اوی مقیم بودند و پاچه هم بگرفتندی و آب از آب تکان نخورد و این رویداد به سنه یک هزار و سیصد و هشتاد و شش قبل از میلاد در روستای ویلاشهر رخ دادی.

وروز مرگ ، برادر را وصیت کردی که :

- حسین جان هر آنچه میتوانی گرانفروشی کن و پدر وخواهر این ملت را .......(بی تربیتی است آرام نوشتم )که آنها بگویند :

-خدا حسنو بیامرزه لااقل مال مردومو نمی خورد .مگر اینگونه کسی مرا خدابیامرزی دهاد .

و سیحه ای زد و جان به جان آفرین تسلیم نمود (روحش هماره قرین رحمت باد )

+ نوشته شده توسط لباس شخصی در یکشنبه دوازدهم آذر 1385 و ساعت 11:37 |


Powered By
BLOGFA.COM